تبليغاتX
سونات پاییزی

سونات پاییزی

حس رهایی از بند تکلیف و اجبار چقدر دلچسبه. حسی که با تمام شدن مدرسه و آغاز تابستان تمام وجودم رو لبریز از هیجان و شادی میکرد. جالبه: بعد از سالها و درحالیکه کلا چنین چیزهایی رو فراموش کرده بودم امروز صبح ... بین خواب و بیداری برگشتم به اون زمان. حس کردم مدرسه ام تموم شده و  آزاد هستم و هیچ دغدغه ی فکری ندارم. حس کردم امروز از اون روزاییه که میتونم بعد از ظهرش با خیالی خیلی خیلی راحت یه گوشه ای لم بدم و در حالیکه نسیم خنکی از پنجره میوزه کتابهایی رو که دوست دارم مطالعه کنم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:18  توسط نیما  | 

نوروز چرندی بود. در آغاز سال جدید هیچ حس خوبی ندارم. امسال باید سال تغییر باشد .باید پوست بندازم. حس میکنم امسال تغییر خواهم کرد ولی نمیدانم بهتر میشوم یا بدتر.

امروز سیزده بدر است . هرگز از این روز خوشم نیامده.

باز آن فکر لذت بخش سراغم آمده : زنگی تنها و مستقل ...

فردا روز تولدم است.زمانیکه خوشی ها و شادی ها به پایان میرسند من آغاز میشوم.

خبرهایی هست در مورد یک فرد خاص. دقیقا نمیفهمم این خبرها خوشحالم میکند یا غمگین ولی کمی نگرانم میکند. دوست دارم همیشه ردش در زندگی ام باشد. دوست دارم حضور پررنگ تر داشته باشد.

چقدر خوش گذشت نوروز آن سالی که تلویزیون "دختر مهاراجه" را نشان میداد. سالی که یک عالمه برف آمد. آدم برفی ساختیم  و برف بازی کردیم . زمانیکه هنوز قلبم قوی بود و لبریز...

 

( با چند روز تاخیر!!) 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:34  توسط نیما  | 

ابتدا افکار و احساساتم رو در سر رسیدی مینوشتم و جای امنی قایم میکردمش.ولی نمیتونستم همه چیز رو بنویسم. چون چیزهایی در وجود هرکسی هست که کاملا سری و شخصیه. اگه این چیزهای فوق محرمانه  رو کسی بفهمه میتونه به راحتی اوون شخص رو نابود کنه. حتی اگر هم نخواد نابودش کنه ممکنه بطور غیر عمدی باعث له شدن اوون شخص بشه.  بنابر این هیچوقت نمیتونستم چیزهایی که واقعی ترین ابعاد زندگی ام هستن رو بنویسم.

با ایجاد این وبلاگ فکر میکردم یک جای امن و مناسب پیدا کرده ام . چون قرار بود اینجا همه چیز رو بنویسم و نظر دیگران رو ( نظرات واقعی نه تعارف و تمجید الکی ) در مورد کارهایی که انجام میدم و افکارم بدونم تا شاید بتونم خودم رو اصلاح کنم. ولی این هم شدنی نبود.

خوب. حالا یه وبلاگ دارم . اوون طوری میخواستم نشده ولی باز هم مینویسم. سعی میکنم خودم باشم . تا جایی که به خودم لطمه نرسه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط نیما  | 

با تاخیر پنج ماهه رفتم دنبال مدرک دانشگاهم . ولی موند واسه بعد از عید. خوب الان دیگه وقت کار کردن و پول در آوردنه.  دلم میگه برم یه جای دور و یکی دو سال از همه ببرم. فرصتی بدم به خودم برای بیشتر و بهتر شناختن خودم. فرصتی برای استقلال.فرصتی برای پاک کردن داده های زائد و بازدارنده ی  خانواده و محیط  که در ناخودآگاهم رخنه کرده و بخشی از وجودم شده اند. ولی این بیشتر شبیه یه رویاست.

راه دوم اینه که در شرکت پدر کار کنم. در این حالت مهمترین هدف کسب درامد است. درآمد زیاد و زیادتر. قدری که بشه از اینجا رفت. قدری که بتونی هرجا خواستی بری و بگردی یا زندگی کنی. خوب این هم  رویایی تر شد. ولی تصمیم دارم راه دوم رو امتحان کنم. تصمیم دارم دو سال به شدت کار کنم . باید قدرت رو از چنگ پدرم خارج کنم !!

عجالتا یک قرارداد نسبتا مهم در شرف عقد است و هم اکنون بیکار به سر میبریم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 2:7  توسط نیما  | 

پیر مرد هر سال همین وقتها پیدایش میشود . انگار موجودی فرا زمینی است. با قدی نسبتا  کوتاه و ریشهای  سفید انبوه و چهره ای با نمک و با لباسهای مندرس . اما شادی و زندگی در چشمهایش و در لحن و صدایش پر است. تبریک سال نو و آرزوی سلامتی و خوشی هیچکس به اندازه ی مال او برایم خوشایند نیست. برای چهارشنبه سوری گون می آورد . با افتخار میگوید : هر سال من برایتان گون میاورم.

همیشه انتظار برای خوشی لذت بیشتری دارد. همیشه اسفند ماه  و بوی بهار  لذت و دلخوشی فراوانی برایم داشته. ولی امسال خیلی بی حوصله ام . باید تغییرات اساسی در خودم ایجاد کنم. لعنت به من : باز هم شعار دادم. تغییر کردن زمان میخواهد . زمان زیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:43  توسط نیما  | 

مدتها بود که از دیدن یک فیلم ایرانی این همه لذت نبرده بودم. روایت ساده ای که بسیار خوب پرداخت شده . در طول فیلم استعاره ها و کنایه هایی هست که فقط یک  سینماگر هنرمند توان خلق آن را دارد و همین هاست که علاوه بر سیر داستانی  لذت سینما را به آدم میچشاند. و چقدر موسیقی بجا و دلنشینی دارد . بازیها و تدوین  زیبای فیلم هم  نقش مهمی در تولید این اثر درخشان داشته اند...

ولی موردی هم هست که تو ذوق میزند : پایان فیلم !. برای من هیچ قابل تصور نیست  که علی سنتوری با آن فلاکت و بدبختی ... با آن همه مشکل و با آن اعتیاد شدید  توان بازگشت به زندگی  ( اگر بتوان اسمش را زندگی گذاشت ) داشته باشد. واقعا علت این پایان بندی چیست؟ امیدوار کردن  مخاطبین به زندگی...؟؟

بعد از پایان فیلم یاد " یادداشتهای زیرزمینی " ( داستایوفسکی ) افتادم . جایی که یک پایان خوب و امیدوار کننده کاملا متصور است ولی  واقعیت نمیچرخد و محکم در جای خود ایستاده. و آن چیزی اتفاق می افتد  که عقل و منطق حکم میکند نه احساس. ولی اینجا  بدون دلیل حقیقت ندیده گرفته میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:36  توسط نیما  | 

این هم از کنکور.

نمیدونم چی میشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:37  توسط نیما  |